شهید آوینی از زبان همسرش
امروز براتون مطلبی از زبان همسر شهید آوینی گذاشتم
امید وارم خوشتون بیاد 
همسر شهید آوینی معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که اینگونه
باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که میخواست خالصانه
کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیقتر و ماندگارتری داشته باشد." 
اینبار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد
سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی
با آقامرتضی برایمان میگوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم
داشتیم. من ایشان را میشناختم. از سن پانزدهسالگی تا نوزده، بیستسالگی
که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانوادهي من مخالف با این
ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود.
صورت دیگری برای ادامهي زندگی نمیتوانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی
برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتابهای خوب، شرکت در
سخنرانیها و کنسرتهای موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس
میخواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."
مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟
برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازهي اصلی زندگی ما بود. البته گاهی
چهرهي این موقعیت بهخاطر تحولات فکری تغییر میکرد. گرایشهای ایشان بعد
از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق
افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا
شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید
نگاه کنم و ببینم دربارهي امروز چه میشود گفت. 
از نگاهتان چه حاصل شد؟
بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از
مقالههایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جملهای دارد نزدیک به
این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده
است". دقیقاً من چنین سنگینیيي را احساس میکنم. پیش از این، دستم را
گرفته بود و مرا به بهشت میبرد. 
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمیکردم. همه
چیز راحتتر اتفاق میافتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع
میکردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر میکنم. چه موهبتی بالاتر
از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که
قبلهي همهي خواستههایش است و هرچه از زندگی میخواهد در او میبیند؛ و
هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند. 
مرتضی میگوید: "شهدا از دست نمیروند، بلکه به دست میآیند." برای همه،
این فرصت نیست که این بهدست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمیدانم
چهقدر در این مسیر هستم و آنرا با این بار سنگین طی میکنم. یعنی بار
دیگر من مرتضی را به دست آوردهام و خیلی شاکر هستم.
از تجربهي نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید. 
این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که میگذشت موقعیت و
جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری میشد. مرتضی مظهرهمهي کسانی
بود که در زندگی جستوجو میکردم. جای همهي اعضای خانواده را برای من پر
کرد و همه چیز زندگیام بود.
خانم امینی! میتوانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از
انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.
اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً اینکهآقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟
مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه
1357 ازدواج کردیم. فقط میتوانم بگویم که نسبت به شرایط آنروز خیلی ساده
ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار
سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سالها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پختهتر میشد و بعد از ازدواج هم چیزی
از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچهها علاقهمند بود. یکی دو سال آخر،
این علاقه را خیلی ابراز میکرد و به زبان میآورد. اینها همه نتیجهي
تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر میکرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک
میشدیم، بدون هیچ اغراقی احساس میکردم داریم به سالهای اول زندگی
برمیگردیم؛ منتها در این ابراز علاقههای آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و
شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق
به خدا در ایشان شدت میگرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر میشد. در
آخرین لحظههای زندگیشان، همراهشان نبودم ولی بچههای روایت فتح میگفتند
در لحظههای آخر هم ابراز علاقه میکردند.
یشتر حرفهایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟
بیشتر ما برای ایشان حرف میزدیم؛ از اتفاقهای روز، حتی آمدوشد اقوام.
ایشان هم به این حرفها دل میدادند. چه به حرفهای من و چه به حرفهای
بچهها. یادم میآید وقتی سمیناري دربارهي سینمای پس از انقلاب برگزار
شد و ایشان هم یکی از سخنرانها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده
بود. شما میدانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم.
آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت. 
بعدها من در نوشتههایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و
اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل
چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی
خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همهي اعتراضات بیپایهي آنان که
به نحو غیرمحترمانهای مطرح میشد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم
تازه متوجه شدم که چهقدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه
آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعتها در چنین فضایی حرف زده است. شما
میدانید یکی از رنجهای آقامرتضی "بیسوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف
دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند. 
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همینطور است. مرتضی تلاش میکرد سینما را به دامن ارزشها و فرهنگ اصیل
این سرزمین نزدیک کند. این کار سادهای نبود. اگر امروز این تحول فکری در
سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکلتر هم باشد.

یکی از مواردی که خیليها به آن اعتراف ميكنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکلهای مختلفی پیدا کرد. همزمان با مسیر انقلاب و
اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینهها پیش
میآمد. منحصر به نحوهي برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمیشد، اما روش
او تفاوت میکرد. شاید یک زمان حاضر نمیشد در سمیناری مثل همان که گفتم
شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدمها برخورد
خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد،
پیش میآمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمیشود گفت که پیش از این
ادبشان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادبشان تغییر پيداکرده است. 
شما به ماندگاري مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان تهنشین شده و ثبات گرفته است؟
به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او
را به جستوجو برای یافتن حق و حقیقت وامیداشت. وقتی ایشان آن نقطهي
روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.
کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آنرا
بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده
بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است. 









